♥♥ღ♥تنهــــــــــایــــی♥ღ♥♥

گاهی تنهایی آنقدر ارزش دارد که درب را باز نمیکنم حتی برای تو که سالها منتظر در زدنت بودم ...

پـسـت ثـابـت


مدت هاســـــت مجازی مۓ خندیمـــــــ........

مجازۓ شادیمـــــــ........

مجازۓ عاشق میشیمـــــــ..........

مجازۓ همدیگه رو دلدارۓ میدیمـــــــ..........

اما واقعۓ تنهاییـــــم! واقعۓ درد مۓ كشیمـــــــــ.........

واقعۓ از عشق هاۓ مجازی لطمه مۓ بینیمــــــــــ..........!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 17:11 توسط ستایش |


نبــــآیــد..

گـاهی نبـایـد نـاز کشیـد

نبـایـد آهـ کشیــد

نبـایـد انتظــار کشیــد

نبــایـد درد کشیــد

نبـایـد فـریـاد کشیــد

تنهــآ بـایـد دسـت کشیــد و رفـــت

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ساعت 15:48 توسط ستایش |


....

حسـ بودنت

قشنگــ ترین حسِ دنیــــــآست

تو ڪـﮧ باشے ..

هر روز را .. نـــ ــــــ ــــ ـــــہ!هر ثانیہ را ..

عشــ ♥ــ ــ ـق است.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 ساعت 21:31 توسط ستایش |


یـکیـ بود یکـیـ نبـود..

یکی بود یکی نبود...عاشقش بودم عاشقم نبود....
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود...
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن...یکی بود یکی نبود...
یکی بود یکی نبود ، این داستان زندگی ماست....
همیشه همین بوده...یکی بود یکی نبود ،
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن ، 
با هم ساختن ، برای بودن یکی 
 باید دیگری نباشد...هیچ...
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 14:23 توسط ستایش |


رنجشی نیستـ...

رَنجِشے نیست ،

آدَم هـا هَمیـטּ اَند

خوبَـنــد وَلے فَراموشکــــآر

مے آیَند

مےمـانَند

مےرَونـــــ ـ ـ ـــد

مِثل مُسافراטּ کـاروآטּ سَرآ

مِثل اِزدحـام ِ بے اِنتهـای ِ یکـ خیابـآטּ

...

کَسے بَرای ِ بودَטּنیـامَده ، نمے آیَد

Naghmehsara.ir54fasa.jpg

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 14:15 توسط ستایش |


....؟؟

تاچقدر باید بگذرد ؟

 من...

در مرور خاطراتم...

وقتی از کنار تو رد می شوم...

تنم نلرزد...

بغضم نگیرد...

 

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 14:12 توسط ستایش |


...ّ

عبور میکنم هر روز ..

از کنار نیمکت های خالی پارک ..

طوری که انگار کسی ،

در نیمکت های آخر ،

انتظارم را می کشد !

به آن جا که میرسم ،

باید وانمود کنم که باز هم دیر رسیده ام !…

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 13:53 توسط ستایش |


همیشــــهـ

همیشه حرف از رفتن هاســــــــــت
کاش کسی
با آمدنش غافلگیرمان کنــــــــــــــد !!!

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 13:33 توسط ستایش |


....

نمیــنویسـم . . .
چون میــدانـم هیـچ گاه نوشتـه هایـم را نمیـخوانـی!
حرف نمیــزنم . . .
چون میــدانـم هیـچ گاه حرفــ ـهایـم را نمیــفهمـی!
نگاهتــ نمیــکنم . . .
چون تـــو اصلاً نگــاهــم را نمیــبینـی!
صدایتــ نمی زنم . . .
زیرا اشکــ ــهای من بــرای تـو بـی فایده است!
فقط میـخنـدم . . .
چون تــو در هـر صـورت میـگـویـی من دیــوانـه ام !

                                         

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 9:20 توسط ستایش |


من همچنان تنهای تنهام...

 

به روز بهم گفت: میخوام باهات دوست بشم . آخه من اینجا خیلی تنهام…

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…

یه روز دیگه بهم گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام…

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…

یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور … جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام…

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام…

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…

یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام…

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام…

حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من تنهای تنهام...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ساعت 17:42 توسط ستایش |